آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینههای اضافی فقط با این نرمافزار تمام شبکه ها را ببینید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
... و انگار هنوز صدای آرام پای تو هر روز بلندتر از قبل به گوش میرسد…
انگار این صدا بلندتر از من است
و من در خلاای بیانتها انگار صدایی میشنوم!
اینقدر دور! که نمیدانم چقدر دور و یا چقدر نزدیک
مثل یک شهاب؛ قلبم سو سو میشود
مثل یک شهاب؛ نمیدانم کجا میروم ولیمی دانم به زمین میرسم
و زمین چقدر آرام بود در آن تاریکی!
انگار
انگار
انگار...
همین دیروز بود! ترنم نگاه چشمان گرم فرشتهای از آسمان
و این است رسم پائیز!
*امیر توانگر مهرماه 90
خوشحال از تعدد سایتهای خبری
با فعال شدن سایتهای مجازی اطلاعرسانی در حوزه اخبار استان، میتوان گفت که این ظرفیت جدید میتواند در کنار مطبوعات و مکتوبات خبری بخشی از خلاهای موجود را پرکند.

امیدوارم در این راه مدیران و فعالان در این بخش در وحله نخست، با رعایت اخلاق و رعایت اصول حرفهای یاریگر توسعه استان و منطقه باشند.
بنده نیز بسیار علاقهمند به حضور مستقل در این عرصه هستم اما از آنجایی که نه زمان کافی را برای به روز رسانی سایتی متصور دارم؛ ترس از اینکه ورود بنده به این نوع فعالیت نتواند کیفیت لازم مدنظر را به مخاطب ارائه دهد از همین رو در مقطع کنونی که فکر کنم تا یکسال آینده نیز به طول بیانجامد سعی میکنم نظرات، دیدگاهها و آنچه را که احساس میکنم ذهنم را میآزارد از طریق همین وبلاگ ارائه دهم ...

همچنین در پایان فعال شدن دوباره "هرمزگاننیوز" و آغاز به کار "جروننیوز" را نیز به فال نیک میگیرم و برای دستاندکاران این دو سایت آرزوی موفقیت میکنم
امیر توانگر
20 شهریور 90
برای محبوب بوشهر دعا کنیم...
بی گمان استاندار کنونی هرمزگان یکی از مسئولانی است که مردم خونگرم بوشهر تا مدتها از او و عملکرد مناسبش به ویژه در نزدیک کردن جناحها و طیفهای مختلف، یاد خواهند کرد و در این راستا و با هدف تکرار محبوبیتی دیگر در استان زادگاهش برای او دعا میکنیم که در این استان نیز محبوب و سربلند شود.

*هیچ وقت آنروز از یادم نمی رود در لابی هتل هرمز بودم بحث گزینه استاندار هرمزگان داغه داغ بود داغتر از قهوه روی میز... یکی از دوستان مطبوعاتی بحث را این گونه ادامه داد: هر چه باشد هاشمی به دلیل تسلط و شناختی که از استان دارد میتواند بسیاری از مشکلات و مسایل را حل کند... آنروز ساکت بودم و به دود قهوه هنوز داشتم نگاه میکردم...
*یادم نمیرود چه استقبالی خیرهکنندهای از "حسین هاشمی تختی نژاد" که بعدها اطرافیانش گفتند "لطفا کلمه تختی را در تنظیم اخبار به دلیل حساسیتهای منطقهای از نام وی حذف کنید"، شد...
*آنروز چقدر پلاکارد از نبش دانشگاه علوم پزشکی تا آخر دیوار فرمانداری در چند ردیف چسبانده شده بود...
*از هاشمی تختی نژاد تنها "محبوبیت او در بوشهر را شنیده بودم و موفقیت او را در کسب دوباره عنوان محبوبیت در استان هرمزگان با آن استقبال روز اول و استقبالهای بعدی بی برو برگرد دیدم...
*هاشمی تختی نژاد در قدم نخست و در بدو ورود با استفاده از جملههای "وامدار کسی نیستم ...مدیران توانمند میخواهم و ..." در حضور رئیس جمهور نیاز به "بازبینی در امور مدیریتی" استان را نیازی اساسی برای هرمزگان ذکر کرد...
*حمایت رسانهها از هر جناحی که کماکان نیز شامل وی به عنوان استانداری بومی است در آن روزها و ماهها چشمگیر و فراتر از تصورات بوده و هست...
*امیدها به واسطه تصدی وی بر امور کلان استان دوباره زنده شد، هرمزگان سرافراز و خسته از بیمهریها به روی فزرند خود لبخند زد... بهترین عنوانها را برای هاشمی تختی نژاد رزرو کرد و کنار گذاشت و به نظاره نشست تا یکی پس از دیگری به سینه وی بچسباند...
*به عقیده خیلیها هاشمی تختی نژاد توانایی جذب فرصتهای از دست رفته را با توجه به موقعیت هرمزگان در شرایط خاص کشور داشت و همگان از وی به عنوان مدیری فرابخشی و فراجناحی انتظار صعود دادن شاخصهای صنعتی اقتصادی استان را داشتند...
*یادم هست خیلیها میگفتند هاشمی تختی نژاد کسی نیست که بخواهد به امور کوچک و پیش پا افتاده ورود کند و همیشه منافع کلی و کلان را به امور کوچکتر ترجیح می دهد...
...
...

***گذشته از همه دستاوردهای حاصله وی در هرمزگان و دستاوردهای احتمالی که هاشمی تختی نژاد میتوانست در هرمزگان داشته باشد و ندارد؛ یک سئوال بزرگ در روزهای اخیر (در سکوتی که زائیده برخی از کجرفتاریها نسبت به فعالان رسانهای است و بیش از ماهها از آن میگذرد و ما (رسانهایها) نیز قصد بهم زدن آن را نداریم) به ذهنم خطور کرده که آن نیز این است: "آیا هاشمی تختی نژاد پس از مسئولیتش در بوشهر (که اختیاراتش کمتر از سمت کنونی بود)، نیز میتواند محبوب هرمزگانیها شود....؟؟؟
جواب هر چه باشد، اخلاق حکم میکند برای موفقیت تمام مسئولان و کسانی که واقعا از ته دل به میهن و مردم خدمت میکنند دعا کنیم؛ که نخست در پیشگاه خدا و سپس در پیشگاه مردم و جامعه سربلند باشند چرا که تاریخ حافظهای پاک نشدنی و سری پرحوصله دارد...
امیر توانگر
بندرعباس شهریور ۹۰
شب شد و انگار باز تنهایی بر در می کوبد...
گفته بودم می دانم شب می آید ولی نه اینقدر روشن!
کاش روزها هم اینقدر روشن بود...
و به او گفتم باز مرا باز مرا: خواهی خواند ؟
و او گفت: خواهد آمد خواهد آمد!
تنها...
کمی دورتر نه دور
کمی آنسوتر نه بیسو
کمی بیدارتر نه خواب
کمی تشنهتر نه سراب
کمی خشکتر نه پیر
کمی آهستهتر نه پیاده
کمی دوانتر نه دونده
کمی یشمتر نه جنگل
کمی گویاتر نه فریاد
کمی لختتر نه عریان
کمی مدهوشتر نه دیوانه
کمی نزدیکتر نه کویر
کمی انسانتر نه آدم

کمی ...
کمی...
کمی..
کمی.
اسفند ۸۹
بازهم شب شد
ولی من صبح را دوست دارم انگار همین دیروز بود که متولد شدم...
انگار همین امروز است که باید دوباره متولد شوم...
شاید قفسها همه جا هستند...
شاید دیگر عقابها بر سرقله نمینشینند تا دشت را ببینند...
آخر بالی نیست برای بالا...
اسفند ۸۹
وقتی که همه اینروزها تاریکی است
چگونه می توان نوشت از این همه روشنایی
چگونه می توان راه رفت بدون نور...
اسفند ۸۹
... و باز هم پائیز فصل رویایی من!
انگار هنوز هم دبستان مرا میخواند؛
انگار هنوز هم کوچههای کاهگلی با آن سایههای نو شده، دوباره هوای قدمهای کودکی با کفشهای فقیرانه اما راحت مدرسه را دارند..
انگار هنوز احساس خنکای سایههای پائیزی جنوب در من زنده است و مرا با خود تا نسیم شبانه پائیزی میبرد..
انگار هنوز هم آسمان برای مورچهها میغرد و میبارد!
غرشی که هرباره خواب خرگوشیه مرا هوشیارتر میکرد
انگار سوی سوی پرابهت فانوس سال شصت و نه باز بر من خودنمایی میکند و ترس خط خطیهای مشق شبانهام را دوباره بر وجودم میپاشد..
انگار انعکاس نور شعله لرزان فانوس، در شب بارانی یک بار دیگر از پنجره باز اتاق کاهگلی بر حیات خیس خاکی خانه پدری رنگ پاشیده و دانههای باران را که انگار قصد بند آمدن ندارند، بر روح شلوغ اما کودکانه من نقاشی میکند..
انگار دوباره آغاز باران است؛
صدای ضعیف بم دانههای باران را که تِک تِک تِک.... بر پشت بام کاهگلیامان میخورند این بار صد باره و هزار باره در گوش من زیباترین آهنگ هستی است..
انگار هوا دوباره سرد میشود و مادر در شب نیمه سرد پائیزی در حالی که بر دیوار تکیه و خود را به فانوس نزدیک و نزدیکتر و گاهی دورتر میکند؛ گاهگاهی با سوزن خیاطیاش موهای خود را مرتب و به دنبال درز لباس صبح مدرسه است!
...صدای آهنگ لالاییوارش را که همیشه نجواوار به زحمت به گوش میرسید، انگار اینبار دارم میشنوم!
..مشقها تمامی ندارند مثل نور فانوس کودکی که هر چند گاهی تا سحر برای عبور از حیات بارانی لحظاتی در دست مادر برای وارسی گوسفندان و مرغها در حیات پشتی؛ ستارهای میشود..
و باز هم پائیز است...!
انگار صبح شده؛ باران آرزوی مرا برآورده کرده: چکمههای قرمز رنگم را میخواهم از مادر...
میپوشم و باز هم لاجرم از کنار دیوارهای کاهگلی برای عبور باید قطره قطرههای ناودان که انگار تمامی ندارند را در پشت یقهام میزبان باشم.
صدای مادر را هنوز حس میکنم مانند نگاهش که هر دم در آن ترس لیز خوردن من نقش بسته است...
احساس میکنم چکمههای خشک و تنگم پر از خون شده؛ چند قدم مانده به دبستان لنگ میزنم: آنقدر هم زیبا نبودند، انگار دیگر نباید بپوشم.
به دبستان رسیدم نگاه مادر قطع شد.
انگار مورچهها در این صبح خیس دوباره پر درآورده و همه جا را پر کردهاند...
مادر بزرگ میگفت: ٱنها با بالهایشان پیش خدا میروند و از او گلایه میکنند...!!
انگار دوباره پاییز است...
فصل احساس سایههای جنوبی...
فصل رنگ خوردن کوهها
فصل رویایی من؛ انگار دوباره پاییز است: سایههای کاهگلی مرا میخوانند...
مورچهها از خدا گلایه میکنند...!!!
*امیر توانگر
بندرعباس
بیست روز مانده به آغاز پائیز 89
با سلام به همه دوستان و تبریک "روز جهانی وبلاگ نویسی"!! ...
راستشو بخواین من تا حالا چندتایی وبلاگ دیگه هم داشتم ولی متاسفانه به خاطر اینکه نتونستم خوب به روز شون کنم حتی اسم هاشونو بعضا به یاد نمی یارم
خودم خیلی امید دارم توو این دور جدید وبلاگ نویسیم بتونم لااقل گاه گاهی به روز شم
البته با کمک دوستان که همیشه به من لطف دارن!
با تشکر